تبليغاتX
راه کمال


راه کمال

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

چون عشق را در دفترم نوشتم

دیگر نتوانستم آن را پاک کنم ....نشد....

سه نکته را در قالب سه درس آموختم

درس اول:

بیهوده عشق را روی کاغذ اسیر نکن و به صلابه نکش

که اسیرت می کند و به صلابه ات می کشد

درس دوم:

چون عشق را در گوشه ای نوشتی

سعی در پاک کردن آن مکن که نمیتوانی....پس اسیریت مبارک....

درس سوم:

چون که اسیر شدی و به قفس افتادی نمیر

بمان و دنیارا از درون قفس تماشاکن

دنیا از دید یک زندانی ابدی تماشاییست!

سید علی صالحی

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت توسط ملیحه| |

روزی غزل “تو بمان و دگران” را به آواز زمزمه می کردم. وقتی غزل را تماماً خواندم، تقاضا کردم که انگیزه ی سروده شدن آن را توضیح بدهند. استاد فرمودند:
“دو – سه سال از ازدواج پری سپری شده بود. اگر چه هر دو می دانستیم که دیگر متعلّق به هم نیستیم، اما شدّت علاقه و عهد و پیمان، هنوز فروکش نکرده بود. خیلی سعی می کردم که به کلّی فراموشش کنم، اما مگر می شد؟ از حرکاتی که او داشت، متوجّه می شدم که او هم نمی تواند علاقه اش را پنهان کند.
تقریباً محل دایمی من، عصرها دکّان پیاله فروشی در نزدیکی بهجت آباد بود. او هم این را می دانست. روزی با دختر بچّه ای از جلوی دکّان رد می شدند. دختربچّه آمد و به من گفت که فلانی پیغام داد که حتماً مرا در خیابان رفاهی ببیند، منتظرش هستم.”
خیابان رفاهی قرارگاه ما بود. خاطراتی فراموش ناشدنی در آن خیابان داشتیم. اکثراً به آنچه علاقه داشت از آن خیابان برایش تهیّه می کردم؛ مخصوصاً لباس. بعدها که بین ما جدایی افتاد، برای اینکه خاطرات ناراحتم نکند به آنجا نمی رفتم…
اداﻣﮥ صحبت استاد این چنین بود : “من خیلی تعجّب کردم. گمشده ام را بعد از مدّت ها یافته بودم. اما به سر قرار نرفتم. فردا فرستاده اش بار دیگر به سراغم آمد و علّت نرفتنم را جویا شد. نامه ای سربسته را که قبلاً آماده کرده بودم به او دادم که به پری برساند.”
آری آن نامه غزلی بود با عنوان “تو بمان و  دگران

از تـــو بگذشتم و بگذاشتمت با دگـــران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه توباما کردی

تو بمان و دگران، وای به حال دگران!

در خلوت شهریار
بیوک نیک اندیش نوبر

.............................................

در رابطه با نوشتن داستان  یک عشق مجازی ...کتابهای زیادی رو داریم میخونیم ..امروز این مطلب زیبا و تلخگونه  در کتاب در خلوت شهریار ساعاتی منو به فکر واداشت .تو بمان و دگران.دگرانی که 

عامل پراکندگی ها هستند .

دگرانی که ریشه ی دروغگویی رو در ما پرورش میدن و عامل یک فروپاشی تلقی میشن

.دگرانی که اندرون خودماهستند ولی دگرانند .. در حقیقت این ماهستیم که درخت رشد دگرانی اینچنین را درون خودمون آب و غذا میدیم و میپرورونیم..دگرانی که جدایی  ها رو هم رقم زدن از همین نوع دگرانند ..

خدایا مارا از شر دگرانی   که  وجودمان را به آتش می کشانند رهایی ده

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت توسط ملیحه| |

کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد

صائب تبریزی

کجارسد به تو مکتوب گریه آلودم

...........................................................................

 .................................

من از راهــــــــــــــــی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

سید علی صالحی

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت توسط ملیحه| |

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

....

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت توسط ملیحه| |

شب عروج روحانی مولانا ست .قونیه مملو از مریدان و عاشقان او..او از این دنیا میرود اما عاشقانش جشن میگیرند و آن شب را شب عروسی می نامند چون مرادشان را زنده میدانند.

وارد محوطه ی مراسم سماع شدیم..قبل از ورود به سالن غرفه های صنایع دستی قرار گرفته اندو مجسمه های سماع در همه ی آنها چشم نواز است.

سماع خود حالتی از وجد درونیست که با رقص و موسیقی هماهنگ میشود و حتا گویند جنازه ی صلاح الدین زرکوب را به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند بر دیوار سماع خانه ی مولانا چنین نگاشته اند:

سماع آرام جان زندگان است

کسی داند که اورا جان جان است

هنگام ورود به سالن سقف گنبدی شکل و مدور با چراغ های روشن چون آسمانی پر از ستاره بالای سرت جلوه می کند. شروع مراسم با موسیقی آذریست که دلنواز است و بعد شیخ بزرگ مریدان همراه هاله ای وارد سالن میشود و در مکانی مانند خورشید بر پوستی مینشیند..

سپس سماعیون گروه گروه وارد میشوند با عبایی مشکی و با احترام در گوشه ای می نشینند و نوای نی آغازیدن میگیرد این عبای سیاه نشانه ی تعلقات دنیویست و بعد از مدتی کوتاه سماعیون عبا از تن تکانده و چون نوعروسان سفیدپوش آماده ی وصل میشوند.پروانه هایی بیقرار که با نور قرمز و ادای احترام به شیخ اندر دل آتش در می آیند...

چه عروسیست در جان که جهان زنقش رویش               چو دو دست نوعروسان تر و پرنگاه گردد.

 

.

سماعیون از کنار خورشید چرخش را شروع میکنند  ومرید اعظم در مرکز کهکشان .

یکدست به سوی آسمان گشوده و یک دست رو به زمین و سری خمیده ..آه از زمانی که دست افشانی آغازیدن میگردد ..چشمها بسته میماند..ونور است که بر صحنه ی سماع میبارد و زیبا میکند صحنه ی پرواز دلها را.نه دگر غمیست در وجودت و نه شادی ..چیست این؟

مسجد اقصاست دلم

جنت ماواست دلم

حور شده..نور شده

جمله ی آثار از او

مولانا را میبینی که نظاره گر است و می چرخد خود اندر میان

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان

گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند

وان خیال چون مه تو به میان چرخ زنان

سخنم مست و دلم مست و خیال تو مست

همه بر همدگر افتاده و بر هم نگران

گویند مولانا بعد از دیدار با شمس تبریزی آنچنان منقلب میگردد که بعد از هر نوای موسیقی هماهنگ پای بر زمین می کوفت و میگفت " هی " و به رقص و چرخ میپرداخت..در بازار زرکوبان با صدای موزون چکش طلاکوبان .. حتی زمانی با صدای آهنگ پسری که پوست آهو می فروخت آنقدر به وجد می آید که این غزل را میسراید.

دل کو؟دل کو؟دل از کجا؟ عاشق و دل

زر کو؟ زرکو؟ زراز کجا؟ مفلس وزر

چه گذشت بین این دو شیفته که پای مولانا دیگر در زمین نبود و بالها او  را مدد میکردند .. و او نغمه میخواند و میرقصید و باز میخواند

یاد تو درختم را به رقص درآورده

یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده

دانی که درخت من در رقص چرا آید؟

ای شاخ و درختم را پر برگ و ثمر کرده

بی سبب نیست که اورا شادمانه ترین عارف میدانند.  مولا و مراد می خوانند..منشا مستی های عالم میدانندشور و شوق روحانی و منش عرفانی او در غزلیات جاویدش هویدا گشته که همه حاصل سماع روح او در بیکرانه هاست..حضرت سعدی سماع اورا چنین میسراید:

ندانی که شوریده حالان مست

چرا بر فشانند در رقص دست

گشاید دری بر دل از واردات

نشاند سر و دست بر کائنات

و خودش میگویدد:

تو مپندار که من شعر به خودم میگویم     تا که هوشیارم و بیدار یکی دم نزنم

حلاوتی عجیب در دل پدید آمده و همه چیز مست ..

 آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین 

 آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

آنقدر محو تماشا و رقص و دست افشانی شده بود این روح مست من که گذرزمان را احساس نکردم

و هنگام اتمام سماع و چرخش ها تازه من به به دنبال روح چرخانم بودم..کاش میتونستم درونم را بهتر بنگارم ..درونی که از شدت اشتیاق تب کردواز پیمانه ی او نوشید غوغا کرد در آغوش عرفانی او تبخیر شد.یافتم اما به خود باوراندم که این نیز گذشت تا سماعی دیگر" هی "

........................

تمامی عکسها از خودم قونیه ۲۰۱۱

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت توسط ملیحه| |

سخت است آدم برفي
سخت است
روشنايي روز را دوست داري
دل دل مي كني نكند بيايد.

شمس لنگرودی
كتاب: مي ميرم به جرم آنكه هنوز زنده بودم
................

It is hard, Snowman
It’s hard
You love the aurora
Disconcerted, wondering what if it is to come.

By: "Shams Langeroudi"
From Book: "I Die, Guilty Of Being Alive

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت توسط ملیحه| |

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟


سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !


در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد


مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم


دیدی که بعد از رفتن او شد ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟


نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در فضای سرد شب پژمرد ،


او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !


او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;


افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد اینچنین یا نه ؟


شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است


این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !


دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان


مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه


صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان


آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !


محمد حسین نعم

از کدام پنجره کلام تورا بنگرم

با کدام قلم عطر واژه های تورا بنگارم

و من  به دنبال هر سه شنبه..نبودنت را تجربه میکنم

سه شنبه ی تلخ  سه شنبه ی فاصله.. که حرفهارا برای همیشه ناتمام گذاشت

و او افتاد ، آن سان که برگ ، آن اتفاق زرد می افتد،

افتاد ، آن سان که مرگ ، آن اتفاق سرد ، اما او سبز بود و گرم که افتاد

 او همیشه جاریست

مثل رودي از نور
غصه اي هست اگر
غصه ي تشنگي ماست
كه از رود
كمي دور شديم.
حالا
هم پرواز گنجشک و هم اوج جبرئیل
بالت ...
بالت ...
بال بال زدنت چگونه است ؟

از آن بالا ببین
ما کپه زنجیر به دوش می کشیم

سر بگذار بر شانه هایمان
تا نلرزد

...۸ آبان سالگرد پرواز این آهوی ناتمام..بر همه ی عاشقان و دردمندان تسلیت 

 

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت توسط ملیحه| |

 
با دیدن این تصویر که  از  یکی از خیابانهای  ایران ..بله ایران گرفته شده
قلمم احساس سنگینی دارد
واژه ها نالان میشوند
و حنجره از بغضی در خفگی فرو میرود
اینجا انتهای زمین است...
درست لحظه ی مرگ انسانیت...
جایی که دست های مادران بوی خ
ون می دهد!!!
بوی "جنایت"
و آبهای راکدش طعم کودکانی را می گیرد که بی نفس خفه می شوند در خفقان این نکبت آباد!
 چگونه معصومیت ها دریده می شوند...
و "آدم "ها...
همین ما آدم ها...
چگونه از حیوان بدتر نقشی بر زمین جا میگذارند
و خاک خدا را در این مصیبت میگریانند
چه شده ...مارا چه شده ؟
چه ساده می گذریم از کنار درد هایمان
"این درد های مشترک"
اینجا انتهای زمین است...
درست همین جایی که ما ایستاده ایم!!!
 
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت توسط ملیحه| |

گل گلدون من ...شکسته در باد....اجرای زنده

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
...
... کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشهء آسمون پر رنگین گمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه
اما گل خورشید
رو شاخه های بید
دلش میگیره
دره مهتابی میشه
اما گل مهتاب
از برکه های آب
بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت توسط ملیحه| |

بدترين و شوم ترين آثار است. چي؟ استبداد. استبداد خودسري، استبداد انسانها بر انسانها، استبداد يك حزب يا گروه بر توده هاي مردم، مقابل استبداد، آزادي!. . . در اسلام، پيامبر خدا به گروندگانش مي فرمود اصحاب يعني رفقا، ولي چقدر فرق داشت آن رفيق با اين رفيق. آن رفيق دايره اي مي نشست كه مردمي كه وارد مي شدند، نمايندگاني كه از رم و ايران و كشورها مي آمدند تا اين مردي كه اين حركت و اين شور و اين انقلاب را برپا مي كند ببينند، از نزديك نمي شناختند، براي اينكه مجلسش صدر و ذيل نداشت، دنبالش كسي حركت نمي كرد، خانه اش مثل خانه تمام مدينه بود اينها هم رفيق مي گويند، يك رفيق در كاخهاي عظيم نشسته با صدها هزارها پاسدار و مامور، يك رفيق ديگر در ميان دخمه هاي كارخانه ها، و در زيرزمينهاي ذغال سنگ بسر مي برد. اين دو رفيق هيچوقت همديگر را نمي بينند

....................................................

سنگ ناله می کند:رود رود بیقرار
کوه گریه می کند:آبشار،آبشار

آه سرد می کشد،باد،باد داغدار
خاک میزند به سر آسمان سوگوار

سرو از کمر خمید،لاله واژگون دمید
برگ و بارباغ  ریخت ،سبز سبز در بهار

ذره ذره آب شد،التهاب آفتاب
غرق پیچ وتاب شد جست وجوی جویبار

باورم نمی شود، کی کسی شنیده است :
زیر خاک گم شوند قله های استوار؟

بی تو گر دمی زنم هر دمی هزار غم!
روی شانه دلم ،هر غمی هزار بار...زنده یاد قیصر امین پور

۱۹ شهریور سالمرگ پدری مهربان بر امت مسلمان تسلیت

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت توسط ملیحه| |

Design By : Night Melody