راه کمال

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست


همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم  و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند.

خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم

یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را

و یك شیوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم..

بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث كنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا كلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

...............................

 

(از چهل نامه کوتاه نادر ابراهیمی به همسرش)

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت توسط ملیحه امامی| |


اگر گفتی توی دست من چیست؟
- آب نبات.
- نه.
- پسته.
- نه.
- سنجاق سر مامان.

و مشتت را باز می کنی.
خالی ست.
بگذار که انسان ساده ترین دروغ های خوب را باور کند.
هلیا! احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم. رقیب، یک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود. تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
من این را بارها تکرار کرده ام. هلیا!

و چیزی نیست که من از آن با تو سخن نگفته باشم. چیزی نیست که بر کنار مانده باشد.
..........
بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت توسط ملیحه امامی| |

"هرگز هیچ لحظه ای عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست.

لحظه های بزرگ می آیند؛ اما به گذشته نمی روند.

هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست.

لحظه ها به ما می رسند، ما را در میان می گیرند، اندکی نزد ما درنگ می کنند

اگر

لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند و

اگر

نداشته باشیم، طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ، واپس می نشینند

برای مدتها بُزخو می کنند تا باز، کِی...."
........

اگه آتش بدون دود ابراهیمی رو خونده باشی  حتمن به این قسمت که رسیدی 

لحظه ات سکته می کنه

مدتها اینجا ننوشتم  به دلایل مختلف...

این لحظه در من نیرویی نشست  که منو وادار کرد بیام و این مطلبو بگذارم.

لحظه ها

لحظه های سپری شده

لحظه هایی که آواز کاکلی ها تو تموم کوچه پس کوچه های آشنا پیچیده بود

لحظه هایی که به ما رسیدن و گذشتند

لحظه هایی که در ما نشستند

لحظه هایی که با دستان ما چون گل نورسیده پرپر شدند

لحظه هایی که رفتند

و لحظه هایی که ماندند .........

همه ماندگارند تا ابد

هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست...این را بدان



نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت توسط ملیحه امامی| |

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر

تو چه دادیم که گویم که از آن به‌ام ندادی


چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین
به ازین در تماشا که به روی من گشادی


تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟


همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی


ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی


به سر بلندت ای سرو که در شب زمین‌کن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی


به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی


هوشنگ ابتهاج

6 اسفند زادروزش مبارک

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

.بیست سال بعد ، بابت کار هایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت
کارهایی که کرده ای !
بنابراین روحیه ی تسلیم پذیری را کنار بگذار ،از حاشیه امنیت بیرون بیا ، جستجو کن ، بگرد ، آرزو کن ، کشف کن ... .

مارک تواین

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

این روز‌ها که جرات دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار...
بگذریم!
این روز‌ها
خیلی برای گریه دلم تنگ است.

آینه‌های ناگهان /قیصر امین پور/نشر مروارید

..........

کاش شعر رفتن تو را خدا نمیسرود.

پنج سال گذشت
و من  به دنبال هر سه شنبه..نبودنت را تجربه میکنم
سه شنبه ی تلخ  سه شنبه ی فاصله.. که حرفهارا برای همیشه ناتمام گذاشت


نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

اونقدر از دیدن و شنیدن صحنه های زندگی مردم به ناخواسته ناتوان شده

دلم بدرد اومد که تب کردم.

بچه های سرمازده و بیمار  که چندین لباس روی هم پوشیده اند برای فرار از سرما

مادرانی که  با آتش سینه کودک خود را شیر میدهند تا کمی بیاساید

پدرانی که نمیتوانند لرزش دستان و سرخی چهره ی خانواده را بر اثر سرما تحمل کنند

و چشمانی منتظر بر جاده ی مهربانی

یاد شعر فروغ میفتم که چه زیبا سرود:

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد

.....

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است

ستاره
های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

 یک مشت واژه ی عشق برده بودم ....دریایی از آه آورده ام اکنون.....

بعد از دیدن مردم منطقه ی زلزله زده ی ورزقان ....حالم اصلن خوب نیست

ورزقان شهرستانی در استان آذربایجان شرقی .. که روستاهای زیادی در اطراف اون قرار دارند

که کار و شغل اکثر مردم کشاورزی و دامداریست ... 

*چیزهایی دیدم در روی زمین:....کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد...

قفسی بی‌در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد...

نردبانی که از آن، عشق می‌رفت به بام ملکوت...

من زنی را دیدم، نور در هاون می‌کوفت.ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود....


من قطاری دیدم، روشنایی می‌برد.....

من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.....

من قطاری دیدم، که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت.) *

................................

* شعر از سهراب سپهری

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

http://www.youtube.com/watch?v=bjJx3jXMZXE       لینک دانلود..تا ابد

دیگه هستـــــــــــــــــــــــــــــــــی تا ابــــــــــــــــــــــــــد توی شـــــــــــــــــــعرام

تا ابـــــــــــــــــــــــــد توی حـــــــــــــــــــــــــــــــــرفام

تا ابـــــــــــــــــــــــــــــد توی رویـــــــــــــــــــــــــــــــــام

دیگه موندی تا ابـــــــــــــــــــد

دیگه موندی تا ابـــــــــــــــــــــد

دیگه موندی تا ابـــــــــــــــــــــد

دیگه موندی تا ابـــــــــــــــــــــد تـــــــــــــــــــــوی رویــــــــــــــــــــــــــام

دیگه موندی تا ابـــــــــــــــــــــد تـــــــــــــــــــــوی رویــــــــــــــــــــــــــام

دیگه موندی تا ابـــــــــــــــــــــد تـــــــــــــــــــــوی رویــــــــــــــــــــــــــام


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

تمام اصل هاي حقوق بشر را خواندم وجاي يک اصل را خالي يافتم

واصل ديگري را به آن افزودم

اصل سي و يکم : هرانساني حق دارد هر کسي را که مي خواهد دوست داشته باشد.


پابلو نرودا

................................................

اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر شامل ۳۰ ماده است که به تشریح دیدگاه سازمان ملل متحد در مورد حقوق بشر می‌پردازد

--

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت توسط ملیحه امامی| |

Design By : Night Melody